عبد الله الأنصاري الهروي

45

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

زبان جان گر از ديدارت آيد * زيان جان به جان بايد خريدن الهى ! نشان اين كار ما را بىجهان كرد ، تا از تن نشان ما را هم نهان كرد . ديده ورى تو رهى را بىجان كرد . مهر تو سود كرد ، و دو گيتى زيان كرد . الهى ! دانى به چه شادم ؟ به آنكه نه به خويشتن به تو افتادم ، تو خواستى ، نه من خواستم ، دوست بر بالين ديدم چون از خواب برخاستم . الهى ! بهاء عزّت تو جاى اشارت نگذاشت ، جلال وحدانيت تو راه اضافت برداشت ، تا گم كرد رهى هر چه در دست داشت ، و ناچيز گشت هر چه رهى پنداشت . الهى ! از آن تو مىفزود ، و از آن رهى مىكاست ، تا آخر همان ماند كه اول بود راست ! محنت همه در نهاد آب و گل ماست * پيش از گل و دل چه بود ؟ آن حاصل ماست الهى ! فرياد ازين خوارى خود ، كه كس را نديدم به زارى خود ! فرياد ازين سوز كه از فوت تو در جان ما ، در عالم كس نيست كه ببخشايد به روز و زمان ما . الهى ! از حسرت چندان اشك باريدم ، كه به آب چشم خويش تخم درد بكاريدم . اگر سعادت ازلى دريابم ، اين همه درد پسنديدم ، ور ديده من به يك بار بر تو آيد ، در آن ديده خود را ناديدم .